محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

خاطرات زایمان

شب قبل یعنی چهارشنبه شب که تولد هادی جون هم بود دوش گرفتم و بعد از رفتن مهمونا  ظرف‌های تو جا ظرفی رو جا به جا کردیم، میزها رو دستمال کشیدیم، می‌خواستم همه جا برق بزنه  بعد  رفتم که بخوابم،حدود ساعت یک و نیم بود رفتم تو اتاق خواب هادی تازه خوابیده بود من هنوز چشمام گرم نشده بود و داشتم به کارهای فردام و اینکه شب آخره که مهرسام تو شکممه فکر می‌کردم حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و هم دلتنگی خواصی داشتم و هنوز چیزی نشده احساس میکردم دلم واسه این 9 ماه تنگ شده  مهرسام هم مرتب تکون می‌خورد و من نفهمیدم کی خوابم برد. صبح روز 5 شنبه ساعت 4 ...
20 مرداد 1392

من و هادی و مهرسام

با سلام به همه‌ی دوستان گلم از پیام‌های زیبای همگی ممنونم. من و نی‌نی و بابای نی‌نی خوب هستیم و داریم اولین تجربه‌های بچه‌داری رو به دست می‌آریم.مهرسام ما پسر خوبیه و نهایت همکاری رو با مامان و باباش می‌کنه. این روزها بیشتر کارهاش رو مامانم انجام می‌ده و من هنوز نه شستمش و نه حمومش کردم. مهرسام شیر مادر میخوره از این بابت خیلی راضی‌ به نظر می‌رسه و یه کوچولو زردی داره که امیدوارم زودی خوب بشه و مارو از نگرانی در بیاره من هم دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که زودتر روال زندگی به قبل برگرده و بتونم خودم از نی‌نی نگهداری کنم. حال خودم هم داره بهتر می&z...
4 مرداد 1392

بیست و هفتم تیرماه روز تولد دلبند ما

  سرانجام انتظار نه ماهه ما به سر آمد و دلبند ما در ساعت ١١:٢٥روز٢٧/٤/٩٢ وزن و قد در بدو تولد به ترتیب ٢٩٥٠ گرم و ٤٧ میلیمتر  با عمل سزارین پزشک کم‌نظیر سرکار خانم دکتر محبوبه ماموریان اصفهانی و مراقبت‌ها و همکاری‌های پرسنل بیمارستان نجمیه پا به عرصه‌ی جهان نهاد. حال نوزاد و من بسیار خوب است. به دلیل فشردگی امور جاری (!!!) اخبار تکمیلی بعد ارسال خواهد شد! اولین عکس از دلبندمون   ...
29 تير 1392

اسم پسر ما

و بالآخره نوبت به اسم پسرمون رسيد. راستش رو بخواهيد حدود چهار ماه مي‌شه که اين اسم رو انتخاب کرديم ، ولي قبل از اين‌که قطعي بشه و به همه بگم دوست داشتم هم با هادی جون به توافق کامل برسیم چون بین چند اسم انتخاب سخت شده بود برامون و هم تمام اسم‌ها رو يک‌بار ديگه دوره کنم که حسابي نيازمند زمان بود. البته در نهايت نتيجه همان شد که انتخاب کرده بوديم. همان‌طور که قبلا گفته بودم ما مي‌خواستيم اسم  فارسي باشه، به‌صورت خلاصه تلفظ نشه،فراواني اسم  کم باشه و از همه مهم‌تر اينکه معنی خوبی داشته باشه که نهايتاً بعد از جست‌وجوي اينترنتي و مطالعه‌ي همگي اونها اسم پسرمون ...
29 تير 1392

روزهای پایانی

بالاخره وارد هفته ی آخر شدم و روز شماری مام شروع شده و تقویم خط میزنیم و هرروز با هادی جون میگیم که هفته ی دیگه این موقع پسرمون پیشمونه و داریم این کارو میکنیم و ... دیگه اینکه شروع این هفته شروع شده با معده درد ناگهانی و عجیب من به طوری که نمیتونم چیزی بخورم داره بدجور اذیتم میکنه .  وزنم هم تو این روزهای آخر شده ٦٠ کیلو که اصلاً هیچ وقت تو زندگیم باورم نمی‌شد به این وزن برسم. امیدوارم در کمترین زمان ممکن به وزن قبلی برگردم. الهی آمین. و امـــــــــــا تاریخ تولد گل پسر مشخص شد      پنجشنبه رفتیم مطب دکتر ماموریان و ایشون گفتن که بیمارستان برای صبح ٢٦م بهمون وقت ...
23 تير 1392

اتاق پسرمون و سیسمونی 3

ســـــــــــــــــــــــلام بالاخره اتاق عشقم رو آماده کردیم و اینم عکساش   نمای کلی و ورودی اتاق   ... ... سرویس چوب ... شلف ... ساعت دیواری و استیکرها ... پرده (هنر دست مامان ) آویزها (این ماه و ستاره هم خودم درست کردم ) ... مبل تختخواب شوی مامان بابا آویز موزیکال تخت  آغوشی و کالسکه کریر و ساک وسایل روروئک و... مینی واش برج قورباغه  قنداق فرنگی سرویس حمام ... ... ... ... ... ... ... ... ...  عاشق...
16 تير 1392

هفته‌ ی سی و هفتم

سلام پسرم همونطور که از قبل گفتم چهارشنبه وقت سونو داشتم که به همراه بابایی رفتیم ، دکتر سونوگرافیست گفت خداروشکر مشکلی  وجود نداره و وزن شمام 050/3 گفتن وگفتن که بین هفته 36/37 هستیم. شمام حسابی شیطونی کردی صورت کوچولوتم از نیمرخ دیدیم. شنبه هم وقت چکاپ هفتگی بود که همراه هادی راهی بیمارستان بهمن شدم.دکتر ماموریان اول سونوگرافی انجام شده رو دید( البته از قبل جواب سونورو واسشون sms کرده بودم )و گفتن که خدا رو شکر همه چیز نرماله و فشارم رو گرفتن و پاهامرو چک کردن و گفتن که ورم ندارم بعد توصیه های تغذیه ای رو کردن گفتن تا میتونم خوب تغذیه کنم که شما توی این مدت باقی مونده حسابی وزن بگیری وگ...
16 تير 1392

ماه نهم و عکس بارداری

پسر ما نهم تیر وارد ماه نهم و آخر شد .نی‌نی جون ما بزرگ شده و دیگه براش تو شکم مامانش جایی نمونده به خاطر همین مرتب موقع خواب نفس مامانی می گیره و انگار که پوستم هم داره باز میشه.  دیگه دارم کارهای زایمان رو انجام می‌دم شنبه نوبت دکتر داشتم و دکتر ماموریان برام سونوی آخررو نوشت تا بر حسب اون تاریخ زایمان رو مشخص کنه و چهار شنبه قراره که برم برای انجامش که به امید خدا شنبه ی آینده دیگه روز زایمان مشخص بیشه هوراااا  هنوز ساک بیمارستان رو نبستم و احساس می‌کنم هنوز فرصت دارم ولی همه می‌گن زودتر آماده کن که اگه یه وقت زودتر شد هول نشی و آماده باشی. باید لباس‌های نی‌نی رو هم آماده ک...
11 تير 1392

هفته سی و پنجم

امروز درست ٣٤ هفته و ٤ روزمه. دیگه کم کم شمارش معکوس داره شروع می‌شه ولی من هنوز باورم نمی‌شه که دارم نی‌نی‌دار می‌شم چند روزه که احساس سنگینی می کنم، انگار یکدفعه سنگین شدم موندم تا 40 روز دیگه می خوام چکار کنم. خیلی زود خسته می شم وکف پام درد می‌گیره و قدرت جسمی‌م کم شده خوابم هم حسابی متغیره یه شب خوب می‌خوابم و شب دیگه نه.  با اینکه همه می‌گن از نظر ظاهری فقط شکمت بزرگ شده ولی تا امروز ١١ کیلو اضافه کردم که با توجه به وزن قبلی خودم خیلی سنگین شدم این روزها هوا هم حسابی گرم شده و دوست دارم هر روز دوش بگیرم دیگه اینکه تأخیراین مدت برای این بود که به شدت مشغول بودم ...
4 تير 1392