خاطرات زایمان
شب قبل یعنی چهارشنبه شب که تولد هادی جون هم بود دوش گرفتم و بعد از رفتن مهمونا ظرفهای تو جا ظرفی رو جا به جا کردیم، میزها رو دستمال کشیدیم، میخواستم همه جا برق بزنه بعد رفتم که بخوابم،حدود ساعت یک و نیم بود رفتم تو اتاق خواب هادی تازه خوابیده بود من هنوز چشمام گرم نشده بود و داشتم به کارهای فردام و اینکه شب آخره که مهرسام تو شکممه فکر میکردم حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و هم دلتنگی خواصی داشتم و هنوز چیزی نشده احساس میکردم دلم واسه این 9 ماه تنگ شده مهرسام هم مرتب تکون میخورد و من نفهمیدم کی خوابم برد. صبح روز 5 شنبه ساعت 4 ...
نویسنده :
سحر
12:17




